پنجرا اتاقم را باز میکنم
تا تنهایی پرواز کند
و کنار پرنده بر شاخه بنشیند
تنهایی تا پرنده پرواز کرد
پرنده پرید
پرنده ، پرنده شد
و تنهایی ، تنها بر شاخه نشست...
یک نفر می پرسد، چرا شیشه شکست؟
مادرم می گوید: شایداین دفع بلا ست.
یک نفر زمزمه کرد بادسردوحشی مثل یک کودک شیطان امد و شیشه پنجره را زد شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه مغرور شکست.
عابری خنده کنان می آمد.
وتکه ای ازآن را برمی داشت و مرهمی بر دل تنگم می شد.
اما امشب دیدم.
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید.
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما هیچ کس هیچ نگفت ونپرسید چرا ؟؟
و این منم
افسرده ای مغلوب
فتاده بر خاک دیار حسرت ،
در کوچه های بن بست و متروک ،
به سلامی دگر بار می اندیشم .
سلام ای شب عریان !
سلام ای شبی که احساس ستارگانت را به همنشینی یاس تنهای باغ متروک برده ای .
و این منم
مصلوبی مغموم
بر آستانه ی فصل شکفتن غنچه های توهم ،
به درازای مرز افسوس می نگرم .
همه زمان می دواند در خیالم ،
نقشی از شب و تنهایی شب و بیداری شب ،
آن قافله سالار بی تدبیر !
می راند و می بالد و می داند قافله سالار اندوه ،
در تاریکی و نالانی شب .
و من به سلامی دگر بار می اندیشم .
سلام ای شب معصوم !
از تنگنای محبس تنهایی ،
از کنج خلوت درد آلود تنهایی خویش ،
از بام قصر افسوس ،
نگاهم را ،
نیازم را ،
دعایم را ،
به نظاره نشین تو ای شب ...
نامه ای بی تمبر
آشنایی بی نشانه
و حادثه ای نا محدوث
مرا تا اوج بی مقصودی یک کلام
یک بیراهه
ویک دلدادگی محض
پیش می برد
وگمشدگی ام را
هر لحظه به رخم می کشد
مرا بخوان ....
که مهربانی دستانت
بوی تمبر می دهد
بوی یک نشانه
شعر از کتاب
تندیس یک احساس
نوشته استاد عزیزم : مریم محمودی
یاد از من میگریزد
خانه از من می گریزد
خاطراتش با دوپای قرض کرده
از کنار خاطراتم می گریزد
کوچه می گرید که دائم
شاهد نامردمی هاست
غصه می خندد که شب هم
گریه از من می گریزد
پنجره متروکه مانده
گاه هم یک چشمه بادی
می کشد دستی به رویش
خوش خرامان می گریزد
سایه ها می بارد اینجا
حرف من حرف سکوت است
می پرستم هر چه دارد
از پرستش می گریزد
خانه خاموش است لیکن
زنگ کشتار نگاهش
می برد آنجا که گویا
دیده از دل می گریزد
می سرایم درد خود را
با همه اوزان دنیا
می رسم آنجا که دیگر
وزنها هم می گریزد
رنگ می بازد دل من
در وقار لحظه هایش
راه می یابم که آنجا
راه و رهبان می گریزد
خانه خسته،یار خسته
کوچه و دلدار خسته
خسته بازاریست اینجا
من هم از من می گریزد...
شعر از کتاب
تندیس یک احساس
نوشته استاد عزیزم : مریم محمودی
مرا گفته بودند باید بخندی
دلم تیره از کج مداری آنهاست
کجا تیره دل می تواند بخندد
مرا گفته بودند تو بهترین باش
ولی خوب آنها جهان است
همان حسن روی و سر و استخوان است
مرا گفته بودند دایم ره عشق، پیما
ولی پای پیمودنم را شکستند
در دیدگانم ببستند
مرا گفته بودند غمخوارغم باش
ولی لحظه ای را که غم می شکستم
ندیدند آنها که در خود شکستند!!!
شعر از کتاب
تندیس یک احساس
نوشته استاد عزیزم : مریم محمودی
مادرم تکیه گهی است
قد احساس خدا
بر سر حلقه ی تکرار دلم
او نگینی ا ست وزین
که مرا رنگ و رخش تازه کند!
مادرم سایه ی تکرار خداست
ما در این سایه ی دنج
به بلندای شعر
به درازای خشوع
به ورای احساس
و به پرواز بلند یک عشق
به خدا، چنگ زدیم!!!
نسل او نسل مرا نیک پر آوازه کند!
مادرم باور دنیای خداست
که ندارد راهی
به غم مردن باورهایم
مادر از حادثه ای می آید
که وجودش پر عشق
عشق هم حادثه ایست
- گاه ما می افتد و آنگاه به جای آن عشق
دل ما میشکند
و وجود او نیز
گر چه خاموش ونجیب است اما
دایم از حادثه ها میشکند!
صبر را با ابعاد وجودش
به خدا می فهمد
عشق را می نوشد
مهر او ریشه ز جایی دارد
که خدا عاشق شد
و جهان برپا شد !
او زخود میگذرد
و مرا می نگرد
نگهش درد شراب
و من آرام نگاه اویم
من به دنبال کلامی بودم
پی تکواژه بی چون و چرای مطلق
تا به بند آورم این عشق صبور
و ببالم به بلندای عبور...
مادر اما به لغت
در میان دل دل یک واژه نمی گنجد و من
می دانم
اودر این حادثه میگنجد و بس
<<مادر است او مادر>>
شعر از کتاب
تندیس یک احساس
نوشته استاد عزیزم : مریم محمودی
خدای من تو میدانی
که من از خود گریزانم
فلک شرمنده از چون من
ومن از قصه حیرانم !!!
خدای من تو میدانی
عنانم رفته از پیشم
وپروای نجابت را
گریزان کرده از خویشم
خدای من تو میدانی
که من با دیده ها خویشم
ولی احساس غربت هم
زده بر درد و بر ریشم!!!
خدای من تو میدانی
مرا آرامشی ناید
که یک دم را بیاسایم
وبر قلبم بیاراید!!!
خدای من تو میدانی
که میدانم که من بی تو پریشانم
و چون جا ماندم از درت
ز احساسم گریزانم!!!
خدای من تو میدانی
من از ماندن پشیمانم
مرا از ماندنت پر کن
که بر خود هم نمی مانم
خدای من تو میدانی
که من از شوق تو لبریزم
ببر ازخود مرا تا "خود"
که با روحت بیاویزم!!!
خدای من تو می دانی
تو میدانی که می مانی
زند هر دم نهیبم ، دل
"ومی مانی ، چون می دانی"!!!
شعر از کتاب
تندیس یک احساس
نوشته استاد عزیزم: مریم محمودی
خدا رو شكر مي كنم براي دلتنگي اين روزها ،
چون اين يعني من دلي دارم...!!
اي خداي بزرگ !!
هر روز به يادمان بياور كه از ميان همه ي نعمتهايي كه به ما ارزاني داشته اي
بالاترين آن محبت است
خدايا دلهايمان را بگشا ، نه به روي عزيزانمان ، بلكه به روي همه ي انسانها
خدايا ! اي ياور بي كسان ، با من بمان !
در هر لحظه به حضور تو نيازمندم !
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نظرات جوان بهایی
آوای شبگرد کوی تنهایی
یک تبسم کافیست؟
«سایت نگاهی به محیط زیست و دفاع از جاندران»
برج فلکی شما - وبلاگ شما
رازهاي شكفتن
باران عشق
از خانه تا گور
سرزمين قلب من
پسر باران
آذرخش
نيلوفر آبي
دفتر خاطرات من
بزرگترين مركز عكس هاي خفن ايراني نازترين دات كام
تنهاترين تنها
قاطي پاطي
كمي با من مدارا كن
برنامه نويسي(صادق كمالو)
سكوت شب(زمزمه هاي دروني دختر پاييز)
ترنم باران(الهه)
حرفهای گم شده
راه دیگری برای مردن
جایی برای با هم بودن
نوشته های پیشین
مهر 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
شهریور 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
طراح قالب
POWERED BY